غـــــریـــــب عـــــاشــــــــق
عزیزم بهترین انتخاب عمرم همراه شدن با تو در مسیر زندگی است تو را از خدایی خواستم که به رحمت بی کرانش ایمان دارم پس برایم بمان و بدان که تا بی نهایت عاشقانه دوستت دارم سالروز عهد و پیمان جاویدانمان مبارک . . . آسمانی میشوم وقتی نگاهت میکنم! دلم گرفته است و پنجره ، خوشبختی سبز درختان کهن را باور میکند روزها می گذرد و من خودم را از یاد برده ام بیگمان اگر در آینه بنگرم ، موهای آشفته ام مرا می ترساند چه روزهایی چه روزهایی که من در آینه زیسته ام چه روزهایی که من در آینه خندیده ام و چه روزهایی که من در آینه گریسته ام و امروز آینه ، سفر ، تنهایی ... چقدر خسته ام و وهم تنهایی مرا به سوی پنجره می کشاند این مردمان باشتیاق چه چیز است که اینگونه پرشتاب در گذرند کدام وسوسه ذهنشان را چنین بخود داشته است که پنجره را از یاد برده اند چه روزهایی ... چه روزهایی ... دلم میخواهد بنشینم و برای روزهایی که رفته است برای روزهایی که دیگر باز نخواهند گشت در دستمال ابریشمین پدرم بیقرار و کودکانه گریه کنم دوستان گرامی وبلاگ دادا مجید (دهاتی) به تازگی هک شده. اینم ادرس جدید ونوسک . دوست داشتین یه سر بزنید. یادگاریهای خوشگلتون هم یادتون نره وقتي که دلت گرفت ، وقتي که دلتنگ شدي ، وقتي ديدي هيچکس نيست که باورت کنه ، وقتي فهميدي کسي نيست به حرفها و دردودلات گوش بده ، برو کنار پنجره ؛ پنجره رو باز کن . يه نگاه به آسمون بنداز . فرقي نداره صبح باشه يا شب ، آفتابي باشه يا ابري ، فقط بهش نگاه کن . ناخودآگاه احساس آرامش وجودت رو تسخير ميکنه . روحت به پرواز در مياد. ميري تا اون بالابالاها ، تو اوج ابرا . کنار مهربوني که هر چه قدر هم پيشش بموني راضي نميشي که ازش دل بکني. يه لحظه چشماتو ببند. آروم هواي تازه رو تو ريه هات وارد کن ، بذار احساس کني دفعه اولته که داري اين قدر خوب نفس مي کشي. وقتي اروم شدي می فهمي که اون قدر تنها نيستي ، چون يکي هست که هميشه با توست. اگر اشکات جاري شد بي خيال بذار ببارن. اون موقع هست که به آرامش واقعي رسيدي و پشتت واسه مقابله با مشکلات محکم تر شده و حالا با توکل بيشتر به اون بزرگ دوست داشتني مي توني بقيه مسيرت رو ادامه بدي. وقتي پنجره رو مي بندي انگار برگشتي سر جاي اولت ؛ اما اين بار با اميد و توکل بيشتر . سعي کن نه تنها وقتي دلتنگي ، بلکه هميشه حتي يه ذره هم که شده به سراغش بري و باهاش درد دل کني و يادت باشه هيچ وقت پيوند چشاتو با آسمون قطع نکني. تقدیم به دوست عزیزم صفا (فاشیست) از ابعاد ساده ی تنهائیم خانه ای ساختم. در این خانه من و قطره های درخشان میلم که به جانب شوق جاریند و در بستر دستهایم می گذرند تا به رودخانه ی ارضای خود رسند به انتظار میهمانی هستیم. میهمانی که در آستانه ورود شمع پر صداقت مهر را در پنجره ی ایمانم خاموش نکند. تقدیم به دوست عزیزم شادی جان تو رفته ای به سفر و خانه بی تو چه تاریک است... و عطر خنده ی تو در فضا نمی پیچد ... و قاب آینه از نقش پیکرت خالیست ... و خواب دست نوازشگر تو می بیند ... و من در این فکرم ، که خانه بی تو چه تاریک است... !
از پنجره پیداست شب سیاه و آسمان غمین
و ستاره ستاره ستاره ... چه پهنه ی وسیعی ، چه گستره ی عظیمی چشمان من اگر به وسعت آسمان بود ، خوشبختی را میتوانستم ببینم شاید که خوشبختی آن پنجره ی کوچک و تاریک است که هر صبح بسوی فجر باز میگردد شاید که خوشبختی بغضی است که با اشکهای من از پنجره خواهد ریخت شاید که خوشبختی آن حس گمشده ی مغشوشی است که مرا وامیدارد پرده ها را بکشم و دنیا را با آن همه وسعت بفراموشی و یک لحظه تنهایی بفروشم آه ... چقدر خوشبخت باید بود ، وقتی که سفر در پیش است و مسافر تنهایی را میداند چقدر خوشبخت باید بود؟ صدای شکستن می آید ... بگذار بشکند ... همچنان که دل مرا شکست و سپیدی روزهایم را به شب کشاند ... همچنان که با لبی خندان تکه های خورد شده ی احساسم و اشكهاي غلتانم را تماشا کرد ... من ماندم حیران در آسمان عشق ... حبس در آغوش غم و غرق پاییز ... بگذار بشکند ... همچنان که مرا شکست ... من صدای شکستن را دوست دارم ... جای من کجاست ؟ کدام میکده انتظار مرا می کشد؟ کدام عبادتگاه مرا منتظر است؟ کدام ساحل ساکت مرا خواب می بیند؟ من کجا هستم که نفرتم فضا را آکنده است ... اندوه من از کدام زمزمه آغاز شد که دریچه ها را بستم ... من می ترســم ... کسی بسراغ من نخواهد آمد ، کسی مرا به تماشای باغ نخواهد خواند ، کسی مرا نجات نخواهد داد ... من می دانــم ... می دانــم ترس هست ، تنهایی هست و گریز و بیزاری ... آه ... چگونه چشم باز کردم و دیدم بار سنگین زیستن دارد مرا تحقیر می کنــد و دل من دارد مثل بادکنکی حجم میابــد ... چگونه هیچکس مرا نمی بیند و رهایم کرده اند میان نفرت و بغض و حسرت ... چـگــونــه دوسـت بــدارم ... چـگــونــه دوسـت بــدارم ... از بنفشه زار چشم تو من زبهترین بهشت ها گذشته ام من به بهترین بهارها رسیده ام ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من لحظه های هستی من از تو پر شده است ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن بی تو ، من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام ای نوازش تو بهترین امید زیستن در کنار تو ، من زاوج لذتی نگفتنی گذشته ام نام تو مرا همیشه مست می کند بهتر از شراب بهتر از تمام شعرهای ناب نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است من ترا به خلوت خدائی خیال خود " بهترین بهترین من " خطاب می کنم " بهترین بهترین من" مهتاب نقره فام می نگرد به تاریکی شبهای غریبم و آمده به سطح قیرگون زمین سلانه سلانه و جسته است چشمان تو را سرد و خشن آلوده به الفاظ شب و مه دیدار تو ای دوست مانند سرابی است که رهگذر تشنه را به جرعه ای تماشا می فریبد تو آخرین مسافر این ایستگاه بودی که در پاییزی شاد از راه رسیدی کوپه ای را اشغال کردی و در بی نهایت افق ناپدید شدی و پس از تو راهها محو شدند ریل های آهنی در هم پیچیدند و اتاقک رو به ایستگاه از حجم تنهایی پر شد اینک، نه پرنده ای پر می زند و نه آوازی به گوش می رسد همه جا سکوت است سکوت ، سکوت در کوچه باغ کودکی تو را دیدم با نگاهی به وسعت اقیانوس و به ژرفای آن اکنون احساس تازه ای در من جوانه زده احساسی به زلالی احساس چشمانت و من غرق در آبی دیدگانت ولی شهامتی نیست برای پاسخ آه ...! کاش می فهمیدی راز پنهان شده در عمق وجودم را ... نمي دانم...! مي توان به دستهايت اعتماد کرد ...؟ مي توان با چشمهايت زيست ...؟ مي توان از عشق با تو گفت ...؟ نمي دانم ...! مي توان به آرزوهاي دست نيافتني رسيد ...؟ ديده هاي اشک بار تو را ناديده گرفت ...؟ اميد هاي حسرت بار تو را باور کرد ...؟ مي داني ، هيچ نمي دانم ...! مي شود سوگند را نوشت هزاران مرتبه ...؟ مي شود تو را باور کرد ؟ مي شود با تو بود، تا مرگ ، تا لحظه وداع هستي ...؟ مي شود...؟ مي داني ، هيچ نمي دانم... صدا مي کنم ترا وقتي نگاهم در نگاهت مات مي ماند وقتي سکوتم ، عاشقانه ترين ها را در حصار بي صداييش براي تو مي خواند صدا مي کنم ترا وقتي صدايم زارتعاش عشق مي لرزد و جنون شقايق وحشي مرا سوي تو آرام آرام اين گونه عاشقانه مي کشاند صدايم را ... بشنو صدايم را. دوســت دارم روزی از قـفــس بـــی کـســـی رهـــا شــوم و بــه تــو بــرســم . بــه کـســـی کــه او را نـمــی شـنـــاســم و از آغــاز تـولــــد او را گــم کــرده ام . شــب و روز از خــدا مــی خــواهــــم کــه روزی گـمـشـده ام را پـیـــدا کـنــم و تـنــهــا جـمـلــه ای کــه زمــان پــیــدا شـدنـش بــه او مـی زنــم ایــن اســت : " کــه بـــرای تــو زنــده ام ، فـقــــط تــو ..." سکوت تنهايــــــــــي ام را تو بشکن : با زمزمه هـــات ، با ترانه هــــات، با هيــــــاهوي خنده هـــات ، با آواي کلمــــات ، با گرماي دستــــات ، با نور ديدگــــانت ، با هياهوي شادي هـــات بشکــــــن و خورد کن سکوت تنهايـــــــي ام را ... بگــــــــذار انعکــاس آن چيزي بـــاشد جز تنهايــــــــي ... بگــــــــذار آن برگشت تو باشــــي ... امروز یک روز خاص هست . روز عشق من و مسیح واژه گانی پیدا نمیکنم که این روز زیبا رو توصیف کنم. فقط در یک جمله میگم : " گلواژه عشقم دوستت دارم" تو را تا حد و مرز بت پرستی دوست دارم تو را اندازه ی شبهای مستی دوست دارم نترس از این که عاشق شوی با دل و جان عشق خشنود کننده ترین و زیباترین احساس دنیاست نترس از دل آزرده شدن یا این که طرف مقابل به تو عشق نورزد و در هر کاری خطری هست و هیچ کاری پاداشی هم چون پاداش عشق در بر نخواهد داشت پس خود را به عشق بسپار صادقانه و با تمام وجود و شاد باش که آن چه پیش می آید ، شاید تنها سر چشمه ی حقیقی شادی باشد.
نمی توان در واژه ها گنجاند احساس من را به تو... احساس من به تو نیرومند ترین احساسی است که تا کنون داشته ام ... با این حال هنگامی که می خواهم آن را به تو بگویم یا حتی آن را برایت بنویسم ، واژه ای را نمی یابم که حتی بتواند احساسی نزدیک به ژرفای احساس مرا بیان کند ... وگر چه نمی توان جوهر چنین احساس شگفت انگیزی را بیان کرد. می توانم بگویم در کنار تو چه احساسی دارم: آن گاه که در کنار توام گویی پرنده ای هستم که آزاد در آسمان صاف و آبی رنگ بال می گشاید ... آن گاه که در کنار توام گویی گلی هستم که شاداب گلبرگ هایش را می گشاید... آن گاه که در کنار توام گویی موج هستم در اقیانوس که توفنده بر ساحل می کوبد... آن گاه که در کنار توام گویی رنگین کمان هستم در پس طوفان، که سربلند رنگهایم را نمایان میسازم... آن گاه که در کنار توام گویی غرق در زیبایی گشته ام . و این تنها بخش کوچکی است از احساس شگفت انگیز که در کنار تو دارم.... شاید واژه عشق را از آن رو ساخته اند تا ژرفا و شکوه احساس من به تو را بیان کند و انگار که این توان را ندارد . ولی بدان خاطر که عشق کماکان بهترین واژه هاست بگذار هزار بار بگویم: بیش از «عشق» عاشق تو هستم رو به روم نشسته بود... تو چشام زل زده بود... خیره شدم به نگاه پرسشگرِ پر معناش... نگاهش رو از من دزدید و رفت کنار پنجره، همینطور که پشت پنجره رو نگاه می کرد یک دفعه سکوت نقره ای حاکم رو با تلنگر طلایی صداش شکست و گفت: عشق یعنی چی؟!!! با چشمام سر تا پایش رو بر انداز کردم ... لبخند زدم و گفتم: عشق یعنی هر جا میری اون کنارته... اما گاهی بقیه حضورش رو حس نمی کنن چون دیدن عمق قلب آدما یه چشم سومی می خواد که هر کسی نداره ... به زمین خیره شدم … تو ذهنم داشتم کلمه ها رو می جویدم تا شاید بشه معنی دقیقتری بهش بگم... اونم با اینکه به گلهای روی میز نگاه می کرد، چشماش داد میزد که اصلا گلها رو نمی بینه... چند ثانیه هر دوتامون غرق شدیم تو دریای افکارمون... گفتم : میدونی چیه... عشق رو نمیشه گفت... نمی شه حتی ازش نوشت... عشق یه حسه به وسعت هرچه آبی هست... چه تو زمین، چه آسمون... بهم نزدیکتر شد و با شیطنت خاص خودش گفت تو عاشقی ...مگه نه؟!!! نگاهش کردم و خندیدم... گفتم عشق مثل آتیشه، تا تو قلب آتیش نری نمی تونی شراره هاشو احساس کنی... گفت: عاقبت چی؟ داشتم تو ذهنم دنبال جواب می گشتم اما چیزی جز علامت سوال ندیدم... گفتم: آری آغاز دوست داشتن است... گرچه پایان راه ناپیداست... من به پایان دگر نیندیشم... که همین دوست داشتن زیباست ... یادت اگر باشد وقتی تو راهی سفر بودی ، یک لحظه ... وای تنها یک لحظه... سر روی شانه های هم آوردیم . با هم گریستیم ؛ تنها نگاه بود و تبسم میان ما . ما پاک زیستیم. تمام روزهایی را که تا کنون به دنیا آمده اند در فانوسی جمع می کنم و در شبهای سرد و مه آلود به دنبال تو می گردم . وقتی آسمان خوابیده است و دریاها سکوت کرده اند ، نفسهای تو را به نسیم می دهم تا به ابرها برساند و فردا چقدر باران خوشبو خواهد بود ..... ای کاش قطره ی اشکی بودم ، از چشمانت جاری می شدم و در گونه هایت می غلتیدم و روی لبانت می مردم .... من امشب درس غم را از لب پیمانه می خوانم سرود گریه ام را با دل دیوانه می خوانم من امشب تا سحرگاه می نشینم در دل شب غزلهای غم خود را یک به یک مستانه می خوانم. غم امشب هر چه می گوید حقیقت دارد نه او افسانه می گوید ، نه من افسانه می خوانم.... تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد. مهربان ... عزیز... مونس شبهای بی ماه و روزهای بی خورشید ... نمی دانم چرا مرا اسیر دست اندوه کرده ای . نمی دانم چرا در ازدحام اشکهایم گم شده ام ... و از پشت این نگاه نمی یابمت ... و جای ماندن نیست ، وقتی تو نیستی. می روم ... به کجا؟ نمی دانم ... بعد از این زیر آوار غم دلتنگم . بگذار کلمات را به بازی نگیرم و عاشق وار بگویم : دلم برای تو ای عزیز تنگ شده است...... 
ای تماشایی ترین مخلوق در روی زمین!![]()
















تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست
تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست
تنهايي را دوست دارم...........
زيرا در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست
چون در تنهايي به تو فکر مي کنم .
شايد در سکوتي يا شايد در شبي سرد و باراني دوباره در کنارم باشي .
تنهايي را دوست دارم .........

| Design By : Night Skin |


