تبليغاتX
غـــــریـــــب عـــــاشــــــــق - عشق و دیگر هیچ...



دنيا شايسته اشکهاي زيباي من و تو نيست



غـــــریـــــب عـــــاشــــــــق




 

رو به روم نشسته بود... تو چشام زل زده بود... خیره شدم به نگاه پرسشگرِ پر معناش... نگاهش رو از من دزدید و رفت کنار پنجره،  همینطور که پشت پنجره رو نگاه می کرد یک دفعه سکوت نقره ای حاکم رو با تلنگر طلایی صداش شکست و گفت:

عشق یعنی چی؟!!!

با چشمام سر تا پایش رو بر انداز کردم ... لبخند زدم و گفتم:

عشق یعنی هر جا میری اون کنارته... اما گاهی بقیه حضورش رو حس نمی کنن چون دیدن عمق قلب آدما یه چشم سومی می خواد که هر کسی نداره ...

به زمین خیره شدم تو ذهنم داشتم کلمه ها رو می جویدم تا شاید بشه معنی دقیقتری بهش بگم... اونم با اینکه به گلهای روی میز نگاه می کرد، چشماش داد میزد که اصلا گلها رو نمی بینه... چند ثانیه هر دوتامون غرق شدیم تو دریای افکارمون...

گفتم : میدونی چیه... عشق رو نمیشه گفت... نمی شه حتی ازش نوشت... عشق یه حسه به وسعت هرچه آبی هست... چه تو زمین، چه آسمون...

بهم نزدیکتر شد و با شیطنت خاص خودش گفت تو عاشقی ...مگه نه؟!!!

نگاهش کردم و خندیدم... گفتم عشق مثل آتیشه، تا تو قلب آتیش نری نمی تونی شراره هاشو احساس کنی...

گفت: عاقبت چی؟

داشتم تو ذهنم دنبال جواب می گشتم اما چیزی جز علامت سوال ندیدم...

گفتم: آری آغاز دوست داشتن است... گرچه پایان راه ناپیداست... من به پایان دگر نیندیشم... که همین دوست داشتن زیباست ...

 

 

نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 7:20 توسط مولود | |


Design By : Night Skin